روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند .
نامه را مینویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند .
اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:
گیرنده : همسر عزیزم
موضوع : من رسیدم
همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه !!
نامت چه بود؟
آدم
فرزند ؟
من را نه مادری نه پدر..... بنویس اول یتیم عالم خلقت
نام محل تولد؟
بهشت پاک
اینک محل سکونت ؟
زمین خاک
قدت؟
روزی چنان بلند که همسایه خدا...اینک به اندازه بختم به روی خاک
اعضای خانواده؟
حوای خوب و پاک
قابیل خشمناک
هابیل زیر خاک
روز تولدت؟
درروز جمعه ای به گمانم که روز عشق
رنگت؟
اینک فقط سیاه ز شرم چنان گتاه
چشمت؟
رنگی به رنگ بارش باران که ببارد از آسمان
وزنت؟
نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست
نه آنچنان وزین که بشینم بر این زمین
جنست؟
نیمی مرا ز خاک...... نیمی دگر خدا
شاکی تو؟
خدا
نام وکیل؟
آنهم فقط خدا
جرمت؟
یک سیب از درخت وسوسه !
تنها همین؟!!!!!!!!!!!
همین.......
حکم ؟
تبعید در زمین!!!!!!!!!!
همدست در گناه؟
حوای آشنا
ترسیده ای؟
کمی
ز چه؟
که شوم من اسیر خاک
آیا کسی به ملاقاتت آمده؟
بلی.
چه کسی؟
گاهی فقط خدا
داری گلایه ای؟
دیگر گلایه نه .........ولی
ولی چه؟
حکمی چنین آنهم به یک گناه......!!!
دلتنگ گشته ای؟
زیاد
برای که ؟
تنها فقط خدا
آورده ای سند؟
بلی
چه؟
دو قطره اشک
داری تو ضامنی ؟
بلی
چه کسی؟
تنها کسم خدا
در آخرین دفاع؟
میخوانمش چنان که اجابت کند دعا

برای دیدن بقیه متن حکایت را در ادامه مطلب دنبال کنید...
برچسبها: حکایت , دوست , آینه جادویی , مزرعه
روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشتههاست و به کارهای آنها نگاه میکند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامههایی را که توسط پیکها از زمین میرسند، باز میکنند، و آنها را داخل جعبه میگذارند. مرد از فرشتهای پرسید، شما چکار میکنید؟
فرشته در حالی که داشت نامهای را باز میکرد، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل میگیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت میگذارند و آنها را توسط پیکهایی به زمین میفرستند.
مرد پرسید: شماها چکار میکنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمتهای خداوندی را برای بندگان میفرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشتهای بی کار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بی کارید؟
فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب
شده، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب میدهند. مرد از
فرشته پرسید: مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد:
بسیار ساده فقط کافیست بگویند “خدایا شکر”
اما طی هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی …از آنها را حل و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آندو را به عنوان دو نمونه از مسایل غیر قابل حل ریاضی داده بود.
هر فردی خود را ارزیابی میکند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد.
شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید«هستید». نخواهید توانست بیش از آنچه باور دارید«می توانید» انجام دهید. «نورمن وینست پیل»
قهرمان حماسی میان اهالی آذربایجان است که با قیامش بر ضد فئودالیسم و شیوهٔ ارباب و رعیتی نامی ماندگار در میان مردم آذربایجان و بسیاری از كشورهای جهان از خود به جا گذاشت.

** لطفا برای دیدن متن کامل مقاله به ادامه مطلب بروید **
مرد مسنی به همراه پسر جوانش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر جوان که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت ها حرکت می کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف های پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشم هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می بارد، آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟

